پشیمانی چه سود!

این ماجرا چند ماه پیش اتفاق افتاد:

رفته بودم کتاب فروشی چون چند روز قبلش چندتا کتاب سفارش داده بودم.

این کتابفروشی جدیدا در محلمون افتتاح شده بود و نسبت به کتابفروشی ئی که همیشه مشتری اش بودم هم جایش خیلی بزرگتر بود و هم کتاب هایش اکثرا جدید بودند. روال آنجایی که همیشه کتابها را سفارش می دادم اینطور بوده و هست که وقتی به خانمِ کتاب فروش کتابی سفارش می دادیم اگر تا فردایش تماس نمی گرفتند به این معنی بود که کتاب گیرشان نیامده و باید خودمان تهیه اش کنیم. من هم رو این حساب وقتی دیدم خبری نشد فکر کردم آقای کتاب فروش منصرف شدند کتابهای من را تهیه کنند برای همین فردای آن روز یک سری از کتابها را تهیه کردم.

عصر آن روز که کتابها را تهیه کردم، آقای کتاب فروش به خانه زنگ زد. وقتی مطلع شدم بلافاصله چادرم را سر کردم و راه افتادم سمت کتاب فروشی. آقای کتاب فروش فقط چهار تا از کتابهایی که سفارش داده بودم را پیدا کرده بود و من به غیر از کتاب سید مهدی شجاعی باقی کتابها را شکر خدا راحت تهیه کرده بودم. صادقانه گفتم من فکر نمی کردم شما کتابها را تهیه کنید برای همین امروز رفتم چند تا از کتابها را خودم تهیه کردم. اگر اشکالی نداره فقط یکی از کتابها را ببرم. به محض شنیدن این جمله، آقای کتاب فروش عصبانی شد و شروع کرد با صدای بلند غرولند کردن که خانوم من این همه زحمت کشیدم، اگر بدونید با چه بدبختی ئی کتابهاتون رو پیدا کردم، چرا قبلش به من نگفتید. من هم دیدم حق دارند. گفتم باشه، همه کتابها را می برم فوقش هدیه میدم. و کیف پولم را از کیفم بیرون آوردم تا هزینه را بپردازم ولی اصلا و به هیچ وجه راضی نمی شدند که پول کتابها را بگیرند و کتابها را به من بدهند!! برای من واقعا عجیب بود اینگونه برخورد کردن و اینگونه رفتار کردن. واقعا دور از شان یک فرد تحصیل کرده و اهل کتاب و اهل مطالعه بود (حداقل به نظر من می آمد که اهل اینها باشند).

اما کاری که آقای کتاب فروش کرد و باعث شد تا عمر دارم هرگز پایم را در آن کتابفروشی نگذارم و بابت آن از ایشان خیلی خیلی دلخور و ناراحت بشوم این بود که جلوی چشم من و مشتریهای دیگر گفتند من بهتون کتاب نمیدم، برید خودتون از انقلاب بخرید. و کتابها را گذاشتند زیر پیشخوان و به دروغ گفتند اصلا من کتاب ندارم و به شما کتاب نمی فروشم. و به این ترتیب کتابهایی که من سفارششان را داده بودم و خواسته بودم هزینه اش را تمام و کمال پرداخت کنم به من ندادند.  

درست بود که من به زحمت می افتادم و مجبور بودم به خاطر یک کتاب دوباره بروم انقلاب اما خدا را شکر که هیچ ضرر مالی ئی متحمل من نشد و بلعکس ضرر را ایشان کرد چون اولا به روزی خودشان پشت کرده بود و از قبولش سر باز زد، ثانیا با این رفتار آبروی خودشان را جلوی همه برد، ثالثا به خاطر همین رفتار خیلی از کسانی که میشد مشتری آنجا شوند را از دست داد.

یک ربع، شاید هم بیست دقیقه گذشت و من در این مدت صبر کردم شاید که ایشان تصمیمشان عوض بشود اما بی نتیجه بود. موقعی که داشتم از کتابفروشی خارج می شدم با جدیت به ایشان گفتم شما با این کارِتون کاری کردید که من دیگه هرگز پام رو در کتابفروشیتون نگذارم. همون لحظه ی آخر انگار آقای کتاب فروش تازه پی به اشتباهی که کرده بود برد. شروع کرد به عذر خواهی که ببخشید اگر بهتون بی احترامی کردم ولی بی فایده بود؛ من از مغازه بیرون رفته بودم.

/ 3 نظر / 20 بازدید
زینب سادات

واااااااااااای خدای من واقعا هر کسی را بهر کاری ساختند درسته

لی لی

چه رفتار زشتی! چه تجربه ناراحت کننده ای داشتی هوران عزیز! حستو درک می کنم! شاید اگه این اتفاق در صنف دیگری افتاده بود اینقدر ناراحت کننده نبود تا از یک قشر فرهنگی!