فکر کن روی اَبرا نشستی

دو تا دختر بچه که خواهر بودن شاد و خنده کنان داشتند میدوئیدند سمت ایستگاه اتوبوس. پدر و مادرشون هم داشتند پشت سرشون می اومدند. از چرخ ِ خریدی که یکی از دخترا دستش گرفته بود می شد حدس زد که اونها دارند میرند خرید.

سرم رو برگردوندم طرف خیابون. یکهو از پشت سر صدای آآآخ شنیدم. برگشتم پشت سرم رو نگاه کردم. دیدم همون دختر بچهه که تو دستش چرخ ِ خرید داشت از پهلو روی زمین افتاده. احتمالا وقتی میخواسته بیاد تو پیاده رو، پاش به جدول گیر میکنه و میخوره زمین.

پدر ِ سریع خودشو رسوند به دختراش. بعد رو به دخترش که زمین خورده بود کرد. خواست آرومش کنه. گفت: سریع بلند نشو دخترم! فکر کن روی اَبرا نشستی.

بعد آروم کمکش کرد تا از زمین بلند بشه. دخترک اول زد زیر گریه، بلند، پدرش گفت: قرار نشد گریه کنی. بعد دخترش رو بغل کرد، سرش رو بوسید و آروم نوازشش کرد. گریه اش بند اومد.

/ 5 نظر / 30 بازدید
رنگین کمان

سلام عزیزم؛ سال نوت مبارک [گل] همه ما دخترها خوب طعم ناز و نوازش های پدرانه رو حس کردیم و برای همین همیشه خودمون رو براشون بیشتر لوس میکردیم.[چشمک]

سندس در جست و جوی حقیقت

چ پدر مهربونی... ماشالله چقدر خوب بلد بودن دخترشون رو آروم کنند. خدا برا همدیگه حفظشون کنه. من انقده خوشم میاد میبینم باباها هوای دختراشون رو دارن[لبخند]

سپیدار

عززززززززیییییزززززززززززم

تک نویسی

سلام.... تفسیر.... http://taknevisi.blog.ir/post/12