عدالت

موهای دختر جوان از زیر شال آبی رنگش بیرون آمده بود و صورتش را کمی آرایش کرده بود. او توی مترو لوازم آرایشی می فروخت. دختر بچه ی سه چهار ساله ای کنار مادرش روی صندلی، نزدیک او نشسته بودند. دختربچه سنش کم بود اما حجابش را عالی رعایت کرده بود؛ یک روسری رنگی قشنگ پوشیده بود و موهایش را کاملا تو گذاشته بود و چادر مشکی سرش کرده بود. دختر جوان با لحن مهربانانه ای به دخترک گفت:

- خاله جون، شما چقدر قشنگی. چادرتو میدی من سرم کنم؟ چادرت خیلی قشنگه.

و دخترک از شنیدن این حرف خیلی خوشحال شده بود و انگار که کمی خجالت بکشد سرش را انداخته بود پایین و لبخند میزد. کمی آن طرف تر، یک دختر بچه ی دیگری نشسته بود که او یک بلوز آستین دار صورتی رنگ با شلوار لی پوشیده بود و به موهایش یک تِل نگین دار زده بود. دختر جوان با مهربانی به او گفت:

- خاله جون، تو هم خیلی قشنگی. چقدر تِل به شما میاد.

و آن دختربچه ی ناز با شنیدن این حرف ذوق کرد.

 

پ.ن: سال نو مبارک

/ 3 نظر / 17 بازدید
سندس در جست و جوی حقیقت

سلام هوران خوبم سال نوت مبارک[گل] آفرین به اون دختر جوان که حواسش جمع بود[دست]

فاطمه

خدا رو گم کردم، می تونی کمکم کنی یا جایی رو معرفی کنی جواب بگیرم؟