ریحانه ی کوچک

کفش مشکی دخترانه ی براق و زیبایی پوشیده بود و چادر لبنانی خوش دوختی هم سرش کرده بود. با اینکه ده ساله به نظر می رسید، اما مثل خانومها شده بود. از نجابت و مرتب بودنش خیلی خوشم آمد. با دیدن او یاد خودم افتادم، وقتی که ده سالم بود و تصمیم گرفتم با چادر به مدرسه بروم. دلم می خواست به او برای پایبند بودنش به حجاب تبریک بگویم اما نمی دانستم چطور باید آن را بیان کنم. یکدفعه  یاد جمله ی الهدی افتادم:

« نه توان فیلم ساختن دارم و نه سیاست گذار نهادی هستم، اما لااقل به قدر زبانی که اینهمه بی ربط می چرخد می توانم ریحانه ی کوچکی را تشویق کنم، شاید به اندازه ی تشویق های کودکی های من او هم لذت ببرد و کامش شیرین شود. »

بهترین راهی که به نظرم آمد این بود که بپرسم چادرش را از کجا خریده است؟ پس همین کار را کردم و منتظر پاسخش ماندم. کمی فکر کرد و گفت از شاه عبدالعظیم. لبخندی زدم و به او گفتم مبارکت باشد خانومی (اسمش را نپرسیدم). چادر خیلی بهت میاد. آن وقت بود که دیدم زیباترین منحی دنیا بر روی لبهایش نقش بست و همین برای من یک دنیا ارزش داشت.

/ 7 نظر / 23 بازدید
سندس در جست و جوی حقیقت

سلام. چه کار خوبی کردی. ریحانه های کوچک با تشویق علاقه و ذوقشون قطعن به حجاب بیشتر میشه[گل] بهترین مبلغین برای حجاب و بهترین رسانه برای حجاب چادر خود دختران و زنان چادری هستند(جمله قصار از سندس حفظه ا...) [چشمک]

الهدی

سلام بر شما قبول باشه و ممنون از لطف بی نهایت شما[گل]

خیلی دور خیلی نزدیک

زیبا بود...منم یادم باشه این جمله رو[لبخند]

رویا

به منم سری بزن[نیشخند]

لبحند زندگی

خدایــــــــا ! اگر روزی فراموش کردم خدای بزرگی دارم . . . تو فراموش نکن بنده ی کوچیکی داری . . . با نوازشی و یا تلنگری آرام وجودت را . . . همراهیت را . . . مهربانی و بزرگیت را . . . برایم یادآوری کن ... انشاالله سربزن