چه کسی قشقره ها را می کشد

"استوار میگه واکسن فقط واسه مسلموناست" همه نگاهم کردند و خندیدند...گرچه این حرف بین دوستان به مسخره تکرار می شد، اما باعث نمی شد دل شوره من کم شود...تا طلوع آفتاب، وقت زیادی باقی مانده بود. همه از فرط درد، میان یکدیگر می لولیدند. جمع می شدند و باز می شدند. در آن شرایط سخت، کاری جز دعا کردن و کمک خواستن از خدا و مسیح مصلوب از دستم بر نمی آمد. شاید آن شب یکی از شبهایی بود که خدا را از همیشه به خودم نزدیکتر می دیدم...مسلمان نبودم تا درک عاشورایی داشته باشم، اما درک انقلاب بهمن ماه و حضور در تظاهرات خرمشهر، ذهنم را به اصفهان و محله حسین آباد و دسته های عزادار آن حوالی کشاند. روزهای محرم، به خصوص تاسوعا و عاشورا، مردم با پرچمها و علائم مختلف، خیابان را پر می کردند. می دانستم در آن لحظه، در ایران غوغایی برپاست و ذهنم به دنبال روز واقعه ، منتظر بود تا قافله کربلا راه بیفتد...عاشورا برای من، مفهوم حرکت دارد. در هر نقطه ای که باشی، ایستادن جایز نیست. باید برخاست و برای احیای حق، قدم برداشت. باید از خود گذشت و برای معبود دیوانه شد. می دانستم که برای اجرای منظورم، همانطور که عیسی مسیح در کتاب مقدس فرموده است، تنها نخواهم بود. "در طوفانهای زندگی، شما را یتیم و بی سرپرست نخواهم گذاشت و به کمک شما خواهم آمد." با تکیه به همین آیه و مطمئن از اینکه تنها نیستم، از جا برخاستم و دیوانه وار به میان دوستانم دویدم. هر کس را به نام می شناختم، فریاد کردم. سر در گوش چند نفر گذاشته و التماس کنان، خواستم از جا برخیزند...نمیدانم چه شد. وقتی خدا را با تمام روح و جانم صدا کردم، دستی زیر پیکر خسته ام را گرفت و خون داغ میان رگ هایم دوید. دلم با تمام شور و شوق به طپش افتاد. صحنه های زنده ای از حضور مریم مقدس و فرزندش مقابل چشمانم شکل گرفت...از نوحه هایی که در روزهای قبل بچه ها می خواندند، چیزی بلد نبودم. فقط توانستم فریاد کنم "آسدواتس".

همان دم به یاد نوحه خوان افتادم و سراغش رفتم. کمی به حال آمده و دو زانو روی زمین خم شده بود. گویی با سجده اش، شکرگزار خدا بود. تکانش دادم و صدایش کردم. از پهلو به زمین افتاد و چشم باز کرد. هنوز رمق ایستادن نداشت، با این حال، نیم خیز، روی دو زانو بلند شد. هق هق گریه امانم نداد تا حرفم را بزنم. دست داغش که روی صورتم نشست، دلم یکباره شکست: "ظهر عاشوراست." گویی شیشه روح نوحه خوان هم شکست و فرو ریخت: "کربلا غوغاست." به سختی بلند شد و چند بار تکرار کرد "کربلا غوغاست." همین کافی بود تا اولین نفر با صدایی ضعیف، با او همراه شود...هر چه گفت و هر چه خواند، با "حسین، حسین" جواب دادم. هر صدایی که رساتر می شد، چند نفر را به دنبال خود می کشید و زمین خشکیده، در طلب آب، کم کم جان می گرفت. حضور خداوند را به راحتی احساس می کردم. شاید دم مسیحایی مسیح(ع) و گرمی خون حسین(ع) بود که تب تند را پایین آورد و دمی بعد همه روی پا ایستادند. داغ داغ بودم. سینه ام می سوخت و حنجره ام به خارش افتاده بود. صدایم به سختی بیرون می آمد. گریه لحظه ای امانم نمی داد تا نفس تازه کنم. خیلی دلم می خواست می توانستم مثل دیگران تا آخرین لحظه دوام بیاورم. اما با هجوم وحشیانه نگهبان ها، دردی سخت به جانم افتاد و شوری خون، میان لبهایم آمد و با ضربات بعدی، نقش زمین شدم.

بخشی از کتاب چه کسی قشقره ها را می کشد – خاطرات آزاده جانباز سورن هاکوپیان – انتشارات سوره مهر

/ 2 نظر / 42 بازدید
samira

این حسین کیست که عالم همه دیوانه اوست.....؟؟؟!!!