از او - کتاب سوم

محمد با خودش فکر می کرد، حالا که از همه چیز دل بریده، تازه معنای دل را می فهمد. تا حالا هر چه بود، دل نبود؛ تارهایی بود که دور دلش تنیده شده بود. حالا لطافت و زیبایی دلش را درک می کرد. حالا اصل همه چیز را می دید. اللهم ارزقنا قَلْباً یُدْنِیهِ مِنْکَ شَوْقُهُ وَ لِسَاناً یُرْفَعُ إِلَیْکَ صِدْقُهُ (1)و دعایش مستجاب شده بود.

رمز عملیات، بچه های خط شکن را راهی کرد. خط شکسته شده بود و فشار عراقی ها زیاد شده بود. آتش مثل نقل و نبات از آسمان می بارید. گلوله و توپ یک لحظه آرام نمی گرفتند و از همه طرف بچه ها را زیر آتش گرفته بودند. عملیات لو رفته بود. کار، خیلی سخت تر از آنچه فکر می کردند، شده بود. بچه ها مقاومت می کردند و یکی یکی روی زمین می افتادند. محمد از جایش بلند شد و دولادولا مسیر کانال را طی کرد. فرمانده فکر کرد محمد ترسیده است. صدایش زد و پرسید: کجا می روی؟ مگر نمی بینی از زمین و هوا آتش روی سرمان می ریزند؟

محمد گفت: حاج آقا! خیالت راحت باشد، دارم می روم نماز بخوانم. امام حسین (ع) هم ظهر عاشورا نمازش را اول وقت خواند.

... محمد، پوتین به پا و اسلحه به دست، قامت بست. زیر باران گلوله، نمازش را خواند و سریع برگشت.

کمی از ظهر گذشته بود، درگیری ادامه داشت. هر لحظه یکی روی زمین می افتاد. کسی نمی تونست سرش را بالا بیاورد؛ چون تیر خوردنش حتمی بود. ناگهان محمد بلند شد و تمام قد ایستاد. همه با تعجب نگاهش کردند. محمد دستش را به طرف بچه ها بلند کرد و با صدای بلند گفت: بچه ها! من هم رفتم، خداحافظ.

بعد آرام زانو زد و افتاد. حاجی دوید طرف محمد چشمانش را بسته بود. حاجی محمد را بغل کرد، باور نمی کرد که او هم رفته باشد.

...حاجی خواست سر محمد را روی زانوانش بگذارد که دید گلوله ی آر پی جی، پشت سر ِ محمد را کاملا برده است. ...محمدِ ساکت، محمدِ محجوب، محمدِ مهربان رفته بود و حجم آتش اجازه نمی داد که برایش عزاداری کنند.

...در آن اوضاع نمی شد پیکر شهدا را به عقب منتقل کرد. دل همه خوش بود به فردا، فردایی که شد سه روز بعد. بدن محمد، بدن همه ی شهدا و بدن مجروحانی که بعد شهید شدند، سه روز زیر آفتاب داغ جنوب، روی زمین ماند.

پی نوشت:

1. پروردگارا، روزی ما را قلبی بدار که شوق و عشق، به تو نزدیکش سازد، و زبانی که صداقت و راستی‏ اش به درگاهت‏ بالا رود.

2. این جنگ هشت ساله و این دفاع مقدّس، از بزرگترین افتخارات ملت ایران بود. همه دنیا با هم همدست شدند، به عراق کمک کردند و به ایران فشار آوردند؛ اما نتوانستند یک وجب از خاک این کشور را اشغال کنند. (بیانات امام خامنه ای در دیدار با جوانان در مصلّاى بزرگ تهران‌ - 01/02/79)

3. طرح جلد کتاب +

مشخصات کتاب: از او (کتاب سوم - شهید نوجوان محمد معماریان) - نویسنده: نرجس شکوریان فرد - ناشر عماد فردا

پیشنهاد می کنم:

یادمان نرفته که جنگ بود بخوانید در من، بی تو

ستاره های سحر بخوانید در وادی

سهم من از تو بخوانید در سندس در جستجوی حقیقت

نگاهی به کتاب «سلام بر ابراهیم» بخوانید در کوثرانه

دختر شینا، کتابی که شیرین بود... و کوچه ی نقاش ها را بخوانید در من و کتاب

تنفس طلائی بخوانید در یه قدم به خوشبختی با پای خیالی

خانه ام همین جاست ببینید در مجله اینترنتی دخت ایران

گاهی چه زود فراموش می شود... بخوانید در خُم نشین

برکات جنگ را ببینید در وتــــــر

دانستنی هایی از دفاع مقدس بخوانید در تجربه های آموزشی قرآنی

ربطی به این پست نداره ولی قشنگه: گونی بخوانید در باروت

ربطی به این پست نداره ولی جالبه:Live the moment now شعار جدید نوشابه های پپسی بخوانید در بی نهایت

/ 5 نظر / 33 بازدید
من ، بی تو

متاسفانه کتابهای دفاع مقدس خیلی سخت پیدا میشه.. همش باید گذاشت و از نمایشگاه خرید:(

سندس در جست و جوی حقیقت

این کتاب رفت تو صدر ِ لیست کتابهایی که باید بخرمشون . ممنون بابت معرفی این کتاب و لینک به وب سندس... [گل]

بــــــردگی کلمـــات

عشق رفاقت است نه رقابت و در رفاقت سالم کسی بازنده نیست. عاشقانه های اشتباه به مانند سرابند از دور زیبا و از نزدیک تهی از حیاتند سلام و وقت به خیر

فاطمه

بسيارعالي ودلنشين بود .لطفا بگين چطور ميتونم با نويسنده كتاب تماس داشته باشم .متشكرم اگر كمكم كنيد.

ذره

سلام شب خوبی است چون با وب شما آشنا شدم.وآنچه خوشحال ترم کرد این است که شما هم دغدغه معرفی کتاب های خوب دارید.... باز هم به شما سر خواهم زد. ضمنا این پست شما با نام شما در مطلب برگزیده منتشر خواهد شد. یا علی