این که من نیستم

نویسنده خوشحال و سرحال خم شد و کتاب را گذاشت روی سنگ قبر: این هم کتاب تو. آنقدر خودش را بهش نزدیک می دید که "تو" خطابش کند و لبخند زد: خیلی وقت گذاشتم اما ارزشش رو داشت. کتاب را برداشت: چند جاش رو برات می خونم. و خواند:

- از همان دوران طفولیت، حرکاتش نشان می داد که از هوش بالایی برخوردار است...لبخند را چاشنی حرفهایش میکرد...از خود رفتاری بزرگمنشانه بروز می داد...همیشه اول وقت نمازش را می خواند و هیچگاه نمازش قضا نشد...از همان کودکی در کارهایش نظم و ترتیب مشاهده می شد...در زمره افراد خاص و منحصر به فرد بود...هیچوقت تشویش خاطر نداشت حتی برای درس خواندن اما بدون آن که درس بخواند دانش آموز شاخص هم بود...عاشق سخنان منطقی بود...خیلی اهل مشورت بود و روی آن خیلی تاکید داشت و به همه سفارش می کرد...اهل تفکر بود و همواره بدون کمک دیگران راه حل مناسبی را برای رسیدن به هدفش انتخاب می نمود...

انگشت را گذاشت لای کتاب: باز هم بخونم؟ و کتاب را گذاشت روی سنگ قبر: بقیه رو خودت بخون. بادی وزید و کتاب ورق ورق خورد و... باد کتاب را برد. دوید دنبالش و... کتاب گیر کرد لای شاخه های سرو نقره ای. ورق ورق می زد که پاره نشده باشد. صفحه اول زیر بسم الله الرحمن الرحیم درست کنار نوشته ی تقدیمی خودش، نوشته قرمز رنگی به چشمش خورد:

- این که من نیستم. کی گفت من فرشته بودم؟ من هم آدمی بودم مثل همه شما اما راهم را درست انتخاب کردم. در ضمن ما احتیاجی به اینها نداریم، شما هستید که به این نوشته ها محتاجید. شهید عبدالصمد خاکی

بخشی از کتاب ِ من سرباز هخامنشی بودم – حسینعلی جعفری – انتشارات سوره مهر

.......................................................

پی نوشت: این پست یکی از پستهای قدیمی بود که در پیش نویس ذخیره کرده بودم. تنها بهانه ای که برای بروز کردن هوران پیدا کردم:)

/ 0 نظر / 40 بازدید