خاطرات ایران

این روزها را دارم با کتاب «خاطرات ایران» سپری می کنم. 

داستان ِ کتاب درباره ی دختری به نام ایران است که دلش می خواهد در آینده پرستار بشود و به مردم خدمت کند. یک روز در راه برگشتن از مدرسه، چشمش می افتد به یک اطلاعیه از طرف آموزشگاه ماما روستایی همدان که درش نوشته شده بود تعدادی داوطلبِ دارای مدرک سیکل برای تربیت و اعزام به روستاها پذیرش می کند. ایران همیشه آرزو داشت که به مردم خدمت کند. با خودش فکر می کند اگر برای ماما روستایی قبولش کنند می تواند به این آرزو دست پیدا کند پس مدرسه را رها می کند و در آنجا مشغول به تحصیل می شود. روزی که برای ثبت نام به آموزشگاه می رود با خانم دکتر دادسرشت آشنا می شود. خانم دکتر از انگیزه ی ایران برای انتخاب شغل ِ ماما روستایی بسیار خوشش می آید ولی تنها به یک شرط حاضر می شود او را در آموزشگاه ثبت نام کند.

  • صفحه 20 لبخندی زد و سرش را پایین انداخت. بعد نگاهی به من کرد و گفت: «با وجود اینکه در شهرستان بزرگ شده ای، ولی روحیه اش را داری که بیایی و چنین شغلی داشته باشی. کلاس ما یک نفر کم دارد. ما داوطلبی می خواهیم که سوم دبیرستان را تا آخر خوانده باشد، اما اگر قول بدهی بعد از تمام شدن دوره ی آموزشگاه این یک سال را بخوانی و خودت را برسانی من تو را ثبت نام می کنم...»

ایران در تمام این مدت سختی ها را به جان می خرد. بعضی جاها مجبور می شود کاری انجام دهد که برخلاف اعتقاداتش است، مثلا برای رفتن به درمانگاه ها و بیمارستان ها او باید لباس فرم می پوشید یا در روز برگزاری جشن حتما لباس پیش آهنگی به تن داشت و حجابش را کنار می گذاشت و از این بابت خیلی ناراحت بود.

  • صفحه 30 خیلی ناراحت شدم. ... به کسی چیزی نگفتم. با اینکه بیشتر بچه های آموزشگاه نماز می خواندند، ولی کسی مخالف پوشیدن این لباس نبود. خیلی با خودم کلنجار رفتم. فکر کردم که اصلا آموزشگاه را رها کنم و به خانه برگردم. اگر این کار را می کردم باید تمام مخارج و کمک هزینه ای را که آموزشگاه داده بود، بر می گرداندم. ولی نمی توانستم این پول را تهیه کنم. با این فکر که من این کار را از روی اجبار انجام می دهم و هدفم از آمدن به آموزشگاه خدمت به مردم است، خودم را راضی کردم و امیدوار بودم خدا هم مرا ببخشد.
  • صفحه 35 از اینکه مجبور بودم در این رژه شرکت کنم، ناراحت بودم. برای رفتن به بیمارستان هم لباس فرم می پوشیدم و کلاه می گذاشتم، ولی تمام سعیم را می کردم که کمتر دیده شوم و حالا باید در خیابان بدون روسری جلوی مردم با لباس پیش آهنگی رژه می رفتم. ... به فاطمه عباسی گفتم: «خب فردا که باید جلوی مردم موهایمان را بیرون بگذاریم ما که نمی توانیم بی حجاب باشیم، مگر گناه ندارد؟»

       - چرا گناه دارد.

       - پس چه کار کنیم که نرویم؟

       - نمی دانم چه کار کنیم. ولی نمی توانیم نرویم. دیدی که خانم دادسرشت گفت: هیچکس نباید غیبت کند، هر کس غیبت کند شدیدا با او برخورد می شود.

هنوز کتاب را به طور کامل نخوانده ام، ولی تا اینجای کتاب را که خواندم یعنی فصل پنجم، این کتاب را دوست داشتم و ازش خوشم آمد مخصوصا فصلهای چهارم و پنجم که حال و هوای آن روزهای سال 57 را برایم زنده کرده است. 

"خاطرات ایران" خاطرات ایران ترابی - نویسنده: شیوا سجادی - انتشارات سوره مهر

 

پیشنهاد می کنم:

رویای فردای بهتر...شاید را بخوانید در وبلاگ روزهای مادرانه
پوستر، به مناسبت 22 بهمن ماه
پوستر، به مناسبت دهه ی فجر

نوشته ی داخل عکس:


زخم، اولین خبر جنگ است که بر پیکر مَرد، درج می شود.

نشانه پر افتخار ایام ایستادگی است و التیام آن،

فقط با اکسیر عاطفه زن ممکن است...

 

گواهی بخواهید اینک گواه / همین زخم هایی که نشمرده ایم

  
نويسنده : هوران ; ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
تگ ها : کتاب نوشت