نقشبندان

روی نیمکتی کنار حوض بزرگ پارک نشستم. احساس خستگی عجیبی می کردم. فشار روحی زیادی را در این چند ساعت تحمل کرده بودم. ... کنارم پنج پیرمرد جفت هم نشسته بودند. نیمکت های دیگر پارک پر شده بود از پیرمردهای بازنشسته و از کارافتاده. ... مثل آنها، از کار افتاده و نیمکت نشین شده بودم. ... نتوانستم آنجا بمانم. ... از دیدن آن همه آدم از کارافتاده وحشت کردم. آدم هایی که پذیرفته اند ناتوان اند و هیچ کاری از دستشان ساخته نیست، و برای همین، آن ساعت روز برای کشتن وقت به پارک آمده بودند. ... چند قدم جلوتر، پوستر مسابقه والیبال جانبازان را نصب کرده بودند. چقدر دلم برای حبیب تنگ شده بود. برای وجود پر از ایمان و انگیزه و زندگی هدفدارش. ... بوق پی در پی ماشین عروس خیابان اصلی را پر کرده بود.

- دیروز یکی از بچه های جانباز عروسی کرد. چه سر و صدایی را انداخته بودند.

خنده ام گرفت. جانبازی که اوس عباس از عروس[ی] اش می گفت، می توانست حبیب باشد. از انگیزه و شور و حالش برمی آمد که برای صد سال دیگر هم برنامه ریزی کرده باشد.

... حیاط آسایشگاه خلوت بود و باغچه پر از گل محمدی. خم شدم و خوش رنگ ترینش را با تمام وجودم بو کردم. کاش می توانستم بچینمش! داخل ساختمان رفتم. اتاق حبیب اولین اتاق پس از پیچ راهرو بود ... جلوی اتاق ایستادم و با شانه در زدم. در باز شد. اتاق در نگاه اول خالی به نظر می رسید. ولی بعد که دقت می کردی متوجه می شدی یکی روی تخت دراز کشیده است. موسی چشمانش را باز کرد. خندیدم.

- ... نمی توانستید خبرم کنید؟! خوب است که بغل گوشتان هستم. اگر در شهر دیگری بودم که فکر نکنم اصلا خبردار می شدم.

[موسی]سبیلش را گزید.

- باور کن یکهو پیش آمد. البته خودش از قبل می دانست، ولی زمانش به طور دقیق معلوم نبود. ما هم کم و بیش خبر داشتیم. ولی اجازه نمی داد کسی درباره اش حرف بزند.

با خنده گفتم:«از اولش هم تودار بود. حالا طرف کی هست؟! من میشناسمش؟!»

موسی با تعجب پرسید:«منظورت چیه؟!»

نزدیکتر شدم.

- بابا عروس دیگر.

موسی بهت زده به من نگاه کرد. بعد صورتش را فرو کرد تو بالش. با تعجب پرسیدم:«اینکه گریه ندارد. مگر به تو هم سر نمی زند؟!»

سرش را بلند کرد. اشک گونه هایش را خیس کرده بود.

- حبیب شهید شده.

مات و مبهوت او را نگاه کردم. مگر حبیب می توانست شهید شود.

بخشی از کتاب نقشبندان - داریوش عابدی - انتشارات سوره مهر

خلاصه کتاب:

نقشبندان قصه ی جوان نقاشیست که بعد از قطع دستانش در عملیات خنثی سازی مین، نقاشی را رها می کند و دچار یاس می‌شود. اما سر انجام با تشویق های مادرش و دوستان همرزمش خود را بازمی یابد و کشیدن نقش‌هایش را با حال و هوایی متفاوت تر و با الهام از دوستان شهیدش دوباره از سر می‌گیرد. در نهایت نقشی از دوستان شهیدش می آفریند.

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۸:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٥
تگ ها : کتاب نوشت