خاطره فروش

فقط یکبار رفته بود جبهه و آن هم از سوی جهاد سازندگی. فکر می کرد این جوری می شود جان سالم به در برد و اگر چه خیلی از بچه های جهاد هم شهید شدند اما او جان سالم به در برد. فقط چهل و پنج روز توی جبهه بود و آن سهمیه بیست درصد کارکنان دولت که اجباری  بود. این در و آن در زد که از طرف جهاد اعزام شود که شد. فقط رانندگی می کرد البته نه روی ماشینهای سنگین. اصلا هم دوست نداشت که سنگر ساز بی سنگر باشد که نشد. اجبار که نبود. وقتی گفتند که باید بروی خط و مثلا چیزی ببری عذر و بهانه آورد و... نرفت. فقط می خواست توی چشم باشد که تا مسئولی می آمد بساط چای را علم می کرد و هیچوقت هم یادش نمی رفت که شربت آبلیمو درست کند که انصافا کارش عالی بود. فقط... یادش بود که وقت خداحافظی به مسئولش بگوید که انشالله خدا این اندک عبادت را از من قبول کند که گفت و کلی هم برای پیروزی رزمندگان دعا کرد و از خدا هم با صدای بلند خواست که باز هم از این توفیقات نصیبش کند... که نکرد.

از آن روزهای خدایی، به قول خودش، متاسفانه فقط خاطره هایش باقی مانده که تا حالا در هفده مدرسه و شش دانشگاه تعریف کرده و دو کتاب هم چاپ کرده و یک کتاب زیر چاپ دارد...

بخشی از کتاب ِ من سرباز هخامنشی بودم – حسینعلی جعفری – انتشارات سوره مهر

  
نويسنده : هوران ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٩
تگ ها : کتاب نوشت