دروغ گفتن برای من بوی نارگیل تازه می دهد

یک روز برگشتنه، توی خاک و خل های سر راه برق یک چیزی چشم هام را گرفت. سکه بود، اما زرد نبود. که اگر بود، ده شاهی حساب می شد و خیلی می ارزید و می شد کلی چیز خوردنی با آن خرید. سفید بود. به دوزاری می زد. اندازه ی سکه های 25تومانی الان ... یک نگاه به این ور، یک نگاه به آن ور. همینطور ایستاده بودم و می لرزیدم. می خواستم اش، ولی دل نداشتم بروم برش دارم ... قلب ام داشت می آمد توی دهانم. دل را زدم به دریا. نیم خیز شدم نشستم، پول را از لابه لای خاک های سفت شده کندم، گِل و شُل اش را تراشیدم و برق سفیدش دل ام را لرزاند. مشت اش کردم کف دست ام تا نیفتد، تا نبینندش، تا بدوم هر چه زودتر بروم برسم به بقالی و بگیرم اش طرف بقاله و از ترس ام ندانم چی باید بگویم و او بگوید «چی می خوای، بچه؟» ... با یک صدای لرزان مصمم گفتم «نارگیل...نارگیل می خوام.» ... گفت«همشو...نارگیل می خوای؟» ... و محکم گفتم «آره. همه ی همشو نارگیل می خوام.»

... دستماله را باز کردم و نارگیل ها را گذاشتم توش و یک گره محکم زدم و زدم به راه خانه یی که تا چند دقیقه ی دیگر می شد بهشت کوچک من. از کجا می دانستم که خوردن نارگیل زیادی برای بچه ی کم خورده یی مثل من می تواند حتا خطر مرگ داشته باشد.

در خانه باز بود. زودی دویدم رفتم توی مهمان خانه مان که درش همیشه بسته بود و فقط یک فرش انداخته بودیم کف اش. کله کشیدم دیدم ننو توی آشپزخانه است ... حدس زدم یا دارد شیر داغ می کند یا نان می پزد ... افتادم به جان نارگیل ها. حالا نخور، کی بخور ... به همین نام و نشان نصف نارگیل غیب شد. سرم سنگین شده بود. چشم هام باز نمی شدند ... سر سفره ی شام دیگر سرم داشت قیلی ویلی می رفت. طوری که حتا نمی توانستم بنشینم سر سفره.

ننو گفت « شوم بخور» گفتم «نمی تونم. خواب ام می آد.» گفت «تو که ظهر چیزی نخوردی.» گفتم: «سیرم.» آمدم پاشوم که دنیا مثله فرفره دور سرم چرخید و افتادم. ننو گفت «چی خوردی تو آخه، دختر؟» گفتم «هیچی نون و پنیر. سیرم اصلا. خواب ام میاد فقط.»

... صبح شد و درد من دوا نشد. تا می آمدم پاشوم، گیج گیجی می خوردم می افتادم. ننو گفت «پاشو برو مدرسه ت، بچه.» گفتم «تو دل ام انگار دارن رخت می شورن.» گفت «تو که آخه چیزی نخوردی.» گفتم «از توی سرم صدای بازار مسگرها می آد.» زد به سر خودش گفت «بیچاره شدم» سرش را تکان داد و گفت «این بلا گرفته یه چیزی خورده به من نمی گه» دست ام را گرفت گفت «چی خوردی آخه تو؟»

زبان ام بند آمده بود. سنگین هم شده بود. نمی توانستم توی دهانم بچرخانم اش بگویم «نارگیل»، یا بگویم «اصلا هیچی.» ننو گفت «باید دوای جونور بهش بدم.» توی دل ام جار زدم «وای. بدبخت شدم.»

هر وقت دل درد سخت می گرفتیم، یک روغن خیلی چرب و خیلی تلخ -فکر کنم روغن بادام- را باید ناشتا سر می کشیدیم. از بد مزگی اش هر چه بگویم کم گفته ام ... خدا نسیب هیچ گرگ بیابانی نکند. از ترس بدمزگی روغن پا شدم مثل شمع سرجام نشستم، قیافه ی آدم های سالم را به خودم گرفتم گفتم «خوب شدم.»  رفتم کتاب هام را برداشتم و خودم را رساندم مدرسه. اما مگر میشد سر پا ایستاد؟ گیج می زدم. دل ام ریخته بود به هم. تمام هوش و حواسم به آن نارگیل نصفه یی بود که هول هولکی گذاشته بودم اش زیر متکام و خدا خدا می کردم کسی پیداش نکند که دردسر شود.

... بعد از ظهر، سلانه سلانه می آیم خانه و می بینم ننو دست هاش را زده قدِ کمرش و دارد چپ چپ نگاه ام می کند. گفت «چاق سلامت شدی؟» گفتم:«اِی. بهترم.» صداش را تیز کرد گفت «بهتری؟» دلم هری ریخت پایین تا دیدم نارگیل توی دست اش است و با آتش چشم هاش دارد می گوید این را از کدام گوری آورده ام.

گفت «فقط دروغ تحویل من نده که چشماتو از کاسه درمی آرم» حتا جرات نداشتم تو چشم هاش نگاه کنم. گفت «این چیه؟» گفتم «نارگیل.» گفت «نارگیل به این گرونی رو ... از کدوم جهنم دره یی آوردی؟» لال شدم. گفت «کسی بهت صدقه داده؟» لال تر شدم. گفت «دزدیدی؟» کاش آب می شدم می رفتم توی زمین و نمی شنیدم می گوید «دختر من و دزدی؟ آتیشت می زنم الان.» اگر نمی گفتم چی شده، کتک که جای خود داشت، باهام قهر می کرد و دیگر نه روز داشتم نه شب. هر چی را که باید می گفتم گفتم. دندان قروچه رفت گفت «پول مردمو برداشتی رفتی باهاش نارگیل خریده ی خورده ی؟» آمد جلو، دست اش را بلند کرد، زهر ریخت توی نگاه اش و توی صداش و گفت «ای کوفت بخوری...ای کارد بخوره به اون شکم وامونده ت»

کتکم نزد. هیچکس را کتک نزد. هیچ کس کتکم نزد ... در نبود پدرم هیچ وقت نشد دست روی من بلند کند اما ننو آن روز نمی توانست از گناه من بگذرد. صداش آن قدر می لرزید که وادارم کرد بروم دست اش را بگیرم ببوسم و خواهش کنم ببخشدم و قول بدهم که دیگر دروغ نمی گویم و دیگر دست به هیچ پول حرامی نمی زنم... .

آن نصف نارگیل را دیگر کسی ندید. چون حق من و حق ما نبود.

از کتاب: مادران 1 - جای پای فرهاد / نویسنده: فرهاد خضری / انتشارات: روایت فتح

  
نويسنده : هوران ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢٤
تگ ها : کتاب نوشت