افتخار میکنم به توانایی تو

*پوست دستش خیلی خشک بود. انگشتان کشیده و لاغر ولی خمیده ای داشت. زانوانش هم درست مثل ِ انگشتانش خمیده بودند. با او که همراه می شدم اصلا دوست نداشتم عجله کنم تا زودتر به خانه برسم. برای همین پا به پای او آرام و آهسته گام برمی داشتم. در راه کلی با همدیگر حرف می زدیم، مثله دو تا آدم عادی، مثله دو تا آدم معمولی. از طرح هایی که آن روز کشیده بودیم حرف می زدیم، از دوستانی که یک روز با آنها همکلاس بودیم حرف می زدیم، از دانشگاهی که او سال پیش در آنجا درس می خواند حرف می زدیم و... . نگاه های رهگذران هیچ اهمیتی برایم نداشت. به قول سهراب "چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید". من هم سعی کردم دوستم را جور دیگر ببینم. مثل ِ خودم ببینم.

*یکبار رفته بودیم دَربَند. موقعی که بالا می رفتیم جوانی را دیدیم که یک پا داشت و با عصا راه می رفت. چندین مرتبه به زمین افتاد ولی باز دوباره به عصایش تکیه زد و از زمین بلند شد و به راهش ادامه داد. یکی از همراهان از او پرسید آیا می خواهد کمکش کند. و او با غرور گفت:"نه، من باید خودم به تنهایی این مسیر را طی کنم." و به راهش ادامه داد و رفت. غروب شد. وقتی داشتیم از کوه برمی گشتیم باز همان جوان را دیدیم که داشت برمی گشت و توانسته بود آن مسیر را به تنهایی طی کند. همگی مان او را تحسین کردیم، چون در نگاهش پیروزی را می دیدیم.

*از کلمه ی معلولیت بیزارم. چون در ذهنم ناتوان بودن را تداعی می کند، اما من خیلی از کسانی را دیده ام که با داشتن استعداد و توانایی که داشتند توانسته اند از من نوعی هم موفق تر باشند. به نظرم آنها توانسته اند از آنچه داشته اند نهایت استفاده را ببرند.

پیشنهاد می کنم

من و نخاع

تیتردوم

رعد

آب و نان

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥
تگ ها : خاطره نوشت