Please Stop Smoking

چشم دوخته بودم به انتهای خیابان و منتظر بودم تا اتوبوس از راه برسد. از دور یک نفر را می دیدم که داشت به طرفم میامد. راننده ی سرویس مدرسه ای هم کمی آن طرف تر از من، نزدیک ماشینش، روی لبه ی باغچه ی کنار پیاده رو و زیردرختانی که شاخه هایشان در هم تنیده شده بودند نشسته بود و خستگی در می کرد. کمی که گذشت صورت آن شخص کم کم برایم واضحتر شد. دختر جوانی بود با قدی کشیده که با ریتم گام برمی داشت، بدون رعایت ظرافتهای دخترانه و سیگاری لای انگشتانش نگه داشته بود. هر چند دقیقه ای که می گذشت یک بار به دهانش نزدیک می کرد و دود سفیدش را به بیرون می فرستاد. یک سوئیشرت ِ طوسی به تن داشت که زیپش را نبسته بود و کلاهش را روی سرش کشیده بود و موهایش از کنارهای آن آویزان بود و پولیورش تا زیر زانوهایش میرسید. رنگ پولیورش را هنوز به خاطر دارم؛ ترکیبی از رنگهای قهوه ای، زرد، نارنجی ، قرمز و سبز. نگاه آن مرد حتی وقتی که از کنارش می گذشت همچنان روی او ثابت باقی مانده بود.

او داشت از من دور می شد ولی صدای بلند موزیکش و بوی سیگارش را تا وقتی که آنجا بودم حس می کردم.

پ.ن: دیدن این صحنه، زنی که سیگار بکشد، یا بهتر است بگم دیدن یک آدم سیگاری چه مرد، چه زن برایم ناخوشاینده. سالها پیش همکلاسی داشتم که می گفت همیشه سردرد می گیرد وقتی مادرش مهمان دعوت می کند. می گفت مجبور است تا وقتی آنها آنجا هستند پنجره ی اتاقش را باز نگه دارد چون مادرش با دوستانش سیگار می کشد و بوی سیگارشان تا چندین ساعت در خانه باقی می ماند.

:((((((((((((

*تیتر پست عنوان همین پوستر است.

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٢
تگ ها : روز نوشت