اولین شهید کربلا

 به نام خدا

 

امام حسین علیه السلام مسلم بن عقیل، پسر عموی خود را به همراه چند نفر دیگر راهی کوفه کرد تا از مردم بیعت بگیرند. مردم دسته دسته می آمدند و با مسلم بیعت می کردند. تعداد کسانی که با مسلم بیعت کردند زیاد بودند. مسلم هم نامه ای به امام علیه السلام نوشت که از مردم کوفه هجده هزار نفر -کمترین عددی که در تاریخ آمده - با من بیعت کرده اند. وقتی نامه ام به دستت رسید برای حرکت عجله کن که همه مردم با شما هستند و علاقه ای به خاندان معاویه ندارند. این حداقل هجده هزار نفر در همان تاریخ که گواه بیعتشان است، گم شدند؛ چند شب بعد.

آمدن عبیدالله و خط و نشان کشیدن هایش باعث شد مسلم هم به فکر جا باشد. جایش را عوض کرد و رفت خانه هانی. عبیدالله بعد از جستجوهای بسیار دریافت که مسلم در خانه ی هانی پناه گرفته است. پس دستور داد هانی را دستگیر و شکنجه کنند.

مسلم که خبر دار شد تصمیم گرفت برای جنگ با عبیدالله آماده شود و به آنهایی که بیعت کرده بودند خبر داد تا برای جنگ خود را آماده کنند. هزاران نفر آماده جنگ شدند. جنگ سختی در گرفت. کار عبیدالله تمام شده به نظر می رسید.

عبیدالله که وضع را خیلی بد می دیدید، بزرگان هوادار بنی امیه را جمع کرد و دستور داد با تهدید و شایعه سازی مردم را متفرق کنند. آنها هم خودشان را به لشگر مسلم رساندند و هر کدام از یک طرف شروع به صحبت کردند. زن و مرد می آمدند و بستگان خود را از بیم حمله ی لشگر شام، به خانه می بردند تا جایی که غروب پانصد نفر مانده بودند و وقتی مسلم نماز مغرب را توی مسجد خواند، سی نفر بیشتر نمانده بودند. مسلم که وضع را اینطور دید راه افتاد که از مسجد بیرون برود. به درهای مسجد نرسیده همراهانش ده نفر شدند. از مسجد که بیرون آمد، یک نفر هم باقی نمانده بود.

مسلم تنهای تنها شده بود. حتی کسی نبود راهنماییش کند. مسلم غریب بود و کوچه پس کوچه های کوفه را نمی شناخت. مسلم حیران و سرگردان راه افتاده بود توی کوچه های کوفه که رسیده بود در خانه طوعه.

 طوعه کنار در خانه منتظر پسرش ایستاده بود. مسلم خسته و تشنه بود. از او آب خواست. طوعه برایش آورد. آب را که خورد طوعه گفت: آب که خوردی. حالا برو پیش زن و بچه ات. مسلم سکوت کرد. طوعه دوباره گفت و مسلم جواب نداد. بار سوم طوعه گفت: خوب نیست جلوی در خانه ی من نشسته ای، من حلال نمی کنم. برو پیش زن و بچه ات. مسلم جواب داد: من مسلم پسر عقیل هستم. این مردم گولم زدند و از خانه ام آواره ام کردند.

طوعه مسلم را به خانه اش برد. برایش شام برد که مسلم نخورد. پسر طوعه آمد. به رفت و آمد مادرش مشکوک شد و از او دلیلش را پرسید. طوعه اول امتناع کرد و بعد خواست به کسی نگوید که مسلم آن شب مهمانشان است. اما پسر طوعه صبر نکرد، صبح زود رفت پیش پسر محمد اشعث و خبر داد. سپاهیان ابن زیاد هم بلافاصله به خانه ی طوعه ریختند. مسلم هم با آنها درگیر شد.

ناگهان بَکر بن حَمران از کمین

بر رخش افراختی شمشیر کین

خون روان شد از رخ زیبای او

غرق خون شد قامت رعنای او

در غضب شد آن هژیر نامدار

حمله ور شد بر گروه نابکار

کوفیان مُلحد بی ننگ و نام

سر بسر رفتند اندر پشت بام

آتش اندر دسته های نی زدند

از فراز بام بر وی زدند

آن یگانه عاشق پرخاشجو

می نیندیشید از کید عدو (کید:مکر، حیله)

پشته ها از کشته ها کردی عیان

نهرها از خون اعداء شد روان

الغرض افکندش از کین به چاه

کوفیان بی وفای رو سیاه

با تن مجروح و با حال فَگار( اَفگار)

شد ز کین بر اُشتُر عریان سوار

مسلم که دیگر توان مبارزه نداشت قول امان آنان را باور کرد و تسلیم شد؛ اما آنان بلافاصله او را گرفتند که این علامت شکستن پیمان بود.

اشک مسلم سرازیر شد. عبیدالله پسر عباس که دید مسلم گریه می کند، گفت: برای چه گریه می کنی؟ کسی که به دنبال حکومت است باید برای این روزها آماده باشد. مسلم جواب داد: من برای خودم گریه نمی کنم. برای حسین بن علی گریه می کنم که اینک با خاندان خود به سوی خیانتکارانی چون شما در حرکت است.

دست بسته ، سر شکسته، دل کباب

کرد با سلطان مظلومان خطاب

جان مسلم در رهت بادا فدا

ترسم از بیداد این قوم عَنید

همچو من گردی لب عطشان شهید

ای پسر عَم بین مرا با حال زار

پیکر مجروح بر اَستَر سوار

یک نفر نَبوَد مرا غمخوار و یار

غیر شمشیر و سِنان آبدار

در جهان چون من غریبی کس ندید

همچو هجران نصیبی کس ندید

آذر 1390

پ.ن: نشر در وبلاگ این سرخ تلخ

  
نويسنده : هوران ; ساعت ٦:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
تگ ها : مُحَرم نوشت