من و دلی هزار پاره

اول نوشت: این دلنوشته رو خیلی خیلی دوست دارم. خواننده های وبلاگ قبلیم(خط خطی های من) حتما یادشون میاد:)

 

فردا عرفه است و من بار سفر بسته ام. زیپ کیفم را محکم می بندم . نه ! اجازه بده یک بار دیگر چک کنم. زیر انداز و سجاده . مهر و تسبیح. چادر و کتاب دعا. همه چیز آماده و مهیاست. نسیم دل انگیزی آرام به صورتم دست می کشد و مرا می برد به گذشته ها. یاد روزی می افتم که با چه شوقی هزار بار وسایلم را چک کردم. از یک هفته قبل خداحافظی ها شروع شده بود. دوستان و همکاران. یکی یکی. غمی نبود. شوق بود و شور. چه کارم بود با کسانی که در خانه ۱۵ روز از من دور بودند. من سبک و رها بودم. مثل قاصدک ها. مثل نسیم.اینجا جده بود. بالای پله های هواپیما گرمای عربستان به صورتم سیلی زد و من خندیدم. وصال نزدیک بود. فقط ۷ ساعت به دیدار محبوبم مانده بود. اتوبوس بود و کوه و صحرا و من چشم به دور دستها دوخته بودم. تا آنجا که چشمانم توان دویدن داشت. عطر مدینه می آید. نه درست فکر کردم . مدینه نزدیک است و من شوقی در وجودم. ساعت ۱۱ شب. سرکاروان می گوید شهر رسول خداست. اتوبوس منتظر می ماند تا وضو تجدید کنید.  من آرام وضو می گیرم. خدایا من چرا اینقدر آرامم. شب است و شهر خاموش. مسافران می روند و می آید. ساختمانهای بلند و ما جلوی یک هتل ایستادیم. مطمئنم اگر می خواستم ساختمان هتل را تا بالا ببینم کلاهم می افتاد . در اتاق هتل نشستم. نماز صبح هم در هتل ماندم (لعنت به ترس از گم شدن) صبح بود و هوا روشن. خاموشی دیشب جایش را به روشنایی و جنب و جوش صبح داده بود. شهر آرام بود. از در هتل که بیرون آمدم فقط ۱۰۰ متر به راست رفتم . آنگاه چشمانم از عظمت بسته شد. گنبدالخضرا در آغوش من بود. شاید هم من در آغوشش بودم. نمی دانم. میانه صحن نشستم. خدایا کجا بروم سوی رسولت یا سوی امامان معصومت و آنجا بود که اولین تکه دلم روی زمین جا ماند. سوی قبر نبی اکرم رفتم و خودی آزاد کردم و آرام به سوی بقیع رفتم. پله بود پله بود و پله. آرام بالا رفتم و قلبم محکم به سینه می کوبید . انگار صبرش تمام بود. شاید هم شوق او بیشتر از من بود. وای خدای من پنجره های سرد و فولادی و پشتش گرمای معصومیت بود و مظلومیت. شروع کردم زیارت نامه ها را . و چه زیبا بود توسل خواندن آنجا. همه بودند. از همه نشانی آنجا پیدا می کردی و من تکه ای از دلم را گره زدم به پنجره  و آمدم پایین. دیگر کجا دلم ریخت و نفهمیدم؟ شاید سکوی روبروی خانه فاطمه زهرا بود وقتی که حس کردم روزی زهرا در اینجا به استقبال علی رفت. حسنین اینجا بازی کردند و از شانه های پیامبر بالا رفتند . اینجا خانه ای بود ملائک می رفتن و می آمدند. جبرئیل گهواره حسین را تکان می داد تا زهرا (س) نمازش تمام شود و اینجا همان جایی بود که علی (ع) پنهانی یاسش را تشییع کرد و چه غم عظیمی بود.شاید تکه دیگر در مشربه ام ابراهیم بود که افتاد وقتی مزار بی شمع و چراغ نجمه خاتون را دیدم. شاید باغ امام سجاد بود موقع خوردن ارثیه بچه شیعه ها (به قول متولی مسجد خرمای این باغ فقط مال شیعه هاست و بس)لباس احرام پوشیده بودم.منتظر و باز هم آرام. یکدفعه رو به پیامبر کردم و گفتم نبی من!! من بروم؟ تو دلت می آید؟ منی که سالها منتظر دیدنت بودم حالا به این زودی بروم.  لحظه خداحافظی بود و من آرام تکه دیگری از دلم را انداختم و رفتم.مسجد شجره حال و هوایی دارد نگفتنی. یادم هست موقع لبیک گویان بود که دلم ریخت و من تکه تکه جمعش کردم اما باز هم روی زمین تکه هایش را میدیدم. گفتند وقتی رسیدید به مسجد الحرام چشمها راببندید. اولی ها شما حاجت روایید و من چشم بستم. آرام رفتم تا رسیدم به پله هایی که از آنجا صدای حاجیان می آمد. چشم باز کردم. خدایا چشمان من طاقت این همه عظمت ندارم. چه کنم با این چشمهای تنگ و همه آرزوها فراموش شد. سجده بود سجده بود سجده و من تکه های دلم را می گذاشتم و می رفتم. صفا و مروه طواف کسا و حالا تمام شد. حاج آقای کاروان به ما تبریک گفت.وقت رفتن بود و من غمگین. خدایا این ناآرامی از کجا پیدایش شد. من اهل خانه را می خواهم چه کار. من آمدم تو را در این خانه مکعبی سیاه پوش پیدا کنم.  گفتم خدایا چه کنم که تو را یادم نرود . یاد دلم افتادم. آرام تکه تکه اش کردم و در راه گذاشتم تا اگر روزی خدایم یادم رفت یاد جای خالی دلم بی افتم . اگر روزی گمش کردم دل آشنایم را بگیرم و راه بی افتم تا برسم به خدایم.می خواستم بگویم دلم گرفته دیدم دلی ندارم. من ماندم و یک دل هزار پاره.فردا عرفه است. بگذار یک بار دیگر وسایلم را چک کنم.

پ.ن 1: هنوز خدا قسمتم نکرده برم حج.

پ.ن2:یکی از دوستام برام اینو ایمیل فرستاد. ازش ممنونم.

روزعرفه،برعارفان حق،آنان که از خیمه وجود خویش بیرون می آیند و با آتش شوق و اشتیاق وصال به دعا و نیایش متوسل می  شوند، روزنیایش وبارش چشمهای خاکیان بر شما آسمانیان مبارک

التماس دعا در لحظات قشنگ خلوتتان با معبود یکتا

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۸/۳
تگ ها : روز نوشت