یعنی کی میشود دوباره؟

در صحن ایستاده بودم...چشمم افتاد به جوانی که چند متر از من دورتر به دیواری روبروی گنبد ِ طلایی امام رضا (ع) تکیه داده بود و صورتش از اشک خیس شده بود...داشت زیر لب از دلِ پر دردش با امام رضا (ع)می گفت و همانطور اشک می ریخت...هر کسی هم جای من بود با دیدن آن صحنه دلش می شکست...همه مثله هم بودند...چشمشان که به ضریح امام رضا(ع) می افتاد همانجا که ایستاده بودند بغضشان میترکید و چشمانشان از اشک سرازیر میشد...هر کسی با هر زبان و با هر لهجه و با هر گویشی دلش میخواست با امام رضا (ع) درد و دل کند...از این سو صدای خانومی می آمد که با دلی شکسته می گفت "یا امام رضا مشکل خواهرم حل بشه"، از آن سو صدای هِق هِق ِ بلند ِ دختران دانش آموز (ابتدایی شایدم راهنمایی) که یکدفعه همگیشان زدند زیر گریه و همانطور که اشک می ریختند صدا می زدند" یا امام رضا جان...یا امام رضا جان"...حال هیچکس دست خودش نبود...رواق حضرت و صدای آهنگین جیرینگ، جیرینگِ لوسترها هنگام تمیز شدن توسط خدّامان... فضایی مملو از آرامش و سکوت...

مشهد/اردیبهشت/1391

- با دیدن این عکس، دیشب، دوباره دلم هوای مشهد کرد. دلم برای اون همه حس ِ ناب و قشنگ و معنوی تنگ شده. یعنی کی میشه دوباره...

بعدا نوشت: همیشه توی بهترین لحظه رسیدی...به داد این دل بی قرار...بدون تو نمیتونم راهو ببینم...خدا منو تنها نزار...(تیتراژ برنامه نیمروز)

  
نويسنده : هوران ; ساعت ٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٦
تگ ها : خاطره نوشت