هر شب تنهایی

امروز که از دانشگاه می اومدم یکراست رفتم آموزشگاه. بعد کلاس خیلی خسته بودم. برعکس همیشه که پیاده می رفتم خونه، تصمیم گرفتم این دفعه با اتوبوس برگردم. وقتی رسیدم ایستگاه دیدم یه خانم ِ مسن ِ مانتویی که من جای نوه ی بزرگش بودم تنها اونجا نشسته. پیشش نشستم و منتظر اتوبوس موندم و تا اتوبوس بعدی بیاد حدودا نیم ساعت با هم حرف زدیم. در این فاصله خانم مسن که من صداش می زدم حاج خانوم شروع کرد با من درد و دل کردن. علت اینکه توی ایستگاه نشسته بود رو برام تعریف کرد. می گفت چون دمه خونه شون پارک یا فضای سبز به هیچ وجه وجود نداره که او عصرها بره اونجا و توی خونه تنهایی حوصله اش سر میره، او هر روز عصر ناچارا میاد توی ایستگاه میشینه.

حاج خانوم یکی از خاطراتش رو هم برام تعریف کرد. وقتی داشت این خاطره رو تعریف می کرد می خندید، می گفت بعضی وقتها راننده های اتوبوس که در ایستگاه توقف می کنند فکر می کنند منم مسافرم. برای همین چند دقیقه ای تو ایستگاه منتظر میشن تا بلکه من سوار شم. بعد که می بینن خبری نمیشه اونوخت راه میوفتند. بیچاره راننده ها، حتما کلی از مسافراشون غُر غُر می شنوند.

از میون صحبتهای حاج خانوم فهمیدم خیلی احساس تنهایی می کنه. حاج خانوم تعریف می کرد وقتی بیست و هفت سالش بوده شوهرشون به رحمت خدا میره و او تنها می ماند با چهار تا بچه که با زحمت بزرگشون می کنه و البته الحمدلله همشون الان ازدواج کردند و صاحب فرزندند. منتها از دست عروسهاش دلش کمی شکسته بود و یه خورده ناراحت بود چون زیاد بهش سر نمی زنند. ولی حاج خانوم با این حال عروساش رو خیلی دوست داره. می گفت پنجشنبه ی هفته ی پیش از پسرش خواسته بود شام، نوه و عروسش رو بیاره خونه شون ولی هر چقدر منتظرشون میشه نمیان. با این حال همه بچه هاش رو دوست داره. می گفت اگه پسرش براش کادو بیاره، او اون کادو رو تا چند روز بو می کنه و می بوسه! وقتی حاج خانوم این حرف رو می زد دیدم اشک تو چشمهاش جمع شده. دلم برای حاج خانوم خیلی سوخت. به حاج خانوم پیشنهاد دادم بره کلاسهای ورزشی، هنری یا کلاسهای قرآنی شرکت کنه. بلاخره تو این کلاسها چند تا دوست پیدا میشه که ایشون رو از تنهایی در بیارند. از شنیدن پیشنهادم خیلی خوشحال شد.

حاج خانوم بهم گفت من همه رو دوست دارم. می گفت ما بهترین مردم رو داریم. هر چند که گرفتاری ها و مشکلات معیشتی وجود داره اما باز مردم به فکر همدیگه هستند و به همدیگه کمک می کنند. منم حرف حاج خانوم رو تایید کردم و گفتم ما ایرانیا مثله اعضای یه خانواده ایم. ممکنه توی یه خانواده اختلاف سلیقه یا عقیده وجود داشته باشه ولی به محض اینکه برای یکی از اعضای خانواده مشکلی یا گرفتاری پیش بیاد بقیه ی اعضای اون خانواده دستش رو می گیرن و کمکش می کنند.

هوا تقریبا تاریک شده بود. حاج خانوم بهم گفت مثکی اتوبوستم اومد. باید سوار اتوبوس میشدم. بلند شدم با حاج خانوم دست دادم و ازشون خداحافظی کردم و براشون آرزوی سلامتی و طول عمر کردم. حاج خانومم برام دعا کرد و باهام خداحافظی کرد.

وقتی سوار شدم از پنجره ی اتوبوس دوباره حاج خانوم رو نگاه کردم که داشت وارد کوچه ی تاریکی می شد که خونه اش اونجا بود. خونه ای که همیشه توش احساس تنهایی می کرد.

بازتاب در لینک زن

پیشنهاد می کنم:

»»»آغاز پنجمین دوره ی طرح سراسری اربعین خودسازی از 14 مهر ماه

حقی که سالمندان دارند+پوستر و با دنیای زنان سالمند آشنا شویم بخوانید در سبک زندگی اسلامی

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۸