زمزمه محبت

دست ها را روی چشم هایش گذاشته بود و زار می زد. الیاف روپوش خاکستری زیر نور آفتاب مملو از رنگین کمان های کوچکی شده بود که با تکان شانه ها موج بر می داشت.

رنگ صورت کوچکش در میان قاب سورمه ای مقنعه سخت پریده به نظر می رسید.

- نمی مانم...نمی مانم.

دخترک به شدت گریه می کرد و مادر مدام نصیحت. دخترک به دامان مادر چنگ می انداخت و مادر پنجه او را می گشود.

- نگاه کن، ببین هیچ یک از بچه ها گریه نمی کنند.

اما صدای گریه شدیدتر می شد و التهاب مادر افزون تر.

تنها هنگامی که خانم آموزگار با لبخندی بر لب و چشمانی همه مهر آمد و در برابر دخترک زانو زد و با واژه هایی که چون شیر و شکر آغشته به مهربانی بود او را رام خود کرد، فشردگی خطوط چهره مادر جای خود را به آرامش داد و چون کودکش را دید دست در دست معلم رو به سوی کلاس درس، نفسی از سر آرامش کشید و به دیوار تکیه داد.

حیاط هنوز پر بود از گنجشکان کوچک پرگویی که سرودخوانان ره به سوی کلاس می بردند که مادر مدرسه را ترک کرد.

مشخصات کتاب: بندهای روشنایی - راضیه تجار - انتشارات سوره مهر

 

پیشنهاد می کنم:

یک قمقمه دریا، چند پیکسل کتاب

تک بیت های ناب، سندس در جست و جوی حقیقت

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٩
تگ ها : کتاب نوشت