ساعت پر خاطره

آن روزها ساعتی که به دیوار خانه مان نصب بود هم ساعت دیواری بود، هم قاب عکس. عکسی از یک سیّد با ریشهای سپید، عمامه ای سیاه و لبخندی که روی لبهایش نقش بسته بود. من شیفته ی آن عکس بودم. عکس ِ پیرمردی که همه به او می گفتند امام. با اینکه امام را ندیده بودم ولی خیلی دوسش داشتم و به او می گفتم پدربزرگ.

وقتی رفتم کلاس اول دبستان، پدرم برام کتاب گلبرگ شکوفه ها رو خرید. نامه های بچه های دبستانی بود به امام خمینی. بعد از سالها رفتم سراغ اون کتاب.

در مقدمه ی کتاب نوشته بود:

هر وقت دلمان می گرفت؛ هر وقت از چیزی ناراحت می شدیم و هر وقت غصه ای در جانمان لانه می کرد، با یاد او تمام غم ها فراموشمان می شد. با یاد او جان می گرفتیم و نور امید بر قلبهایمان می تابید. امام؛ مانند شمعی بود که روشنی می داد و خودش می سوخت. او چکه چکه، آب می شد و ما قدرش را نمی دانستیم. او قطره قطره می چکید و ما سرگرم کار خودمان بودیم...تا اینکه یک شب، شعله ی این شمع درخشان، لرزید و ناگهان خاموش شد.

... و حالا اگر چه او در میانمان نیست و چشمهایمان همیشه به یادش اشکبار است، اما غنچه ی خاطرات او در گلدان دلهایمان شاداب است و هیچ وقت پژمرده نخواهد شد.

این هم تصویر صفحه ای از کتابه که امام پاسخ نامه ی بچه های کلاس پنجم ابتدایی مدرسه دخترانه فاطمیّه رو در همان نامه دادند.

پیشنهاد می کنم:

به مناسبت مبعث حضرت محمد (ص)

هنوز نگاهت نافذ است

جمعه های عزیز

قاصدک بارون

خواب را بر بچه تلخ نکن!

امام دلها

چند نکته در باب انتخابات

  
نويسنده : هوران ; ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱۳
تگ ها : خاطره نوشت