صد دقیقه تا بهشت

  • می گفت هر چه از غرب به طرف کشورهای اسلامی نزدیکتر می شدیم بی نظمی و بلبشویی هم بیشتر می شد. می گفت ترسیدم بنای فکری بچه ها به هم بریزه توجیه شون کردم که این ها ربطی به اسلام نداره. اسلام یه چیزه، رفتار ما یه چیزه دیگه.
  • خیلی سعی کرد جلوی غیبت کردنش رو بگیره ولی طرف اصرار داشت هر طور شده جلوی بهشتی غیبت کنه. می گفت کلی علیه شما حرف می زند و اینطور و اونطور.

          بهشتی گفت:

          دی در حق ما کسی بدی گفت

          دل را ز غمش نمی خراشیم

          ما نیز نکویی اش بگوییم

          تا هر دو دروغ گفته باشیم

  • رفته بود پیش بابا که می خوام انتخاب رشته کنم؛ اومدم مشورت! بهشتی دست گذاشته بود رو دستش که هر چی دوست داری برو فقط مواظب باش! رشته ای بخون که بعد مجبور نشی از راه دین امرار معاش کنی. آزاد باش و از دینت دفاع کن.
  • غمگین رفته بود پیش بهشتی که اوضاع چنین و چنان است. بهشتی با خنده ای گفت: برادر! انقلاب با چهره ها و دلهای افسرده تضمین نمی شود بلکه دلهای پرشور و نشاط و چهره های شاداب می خواهد. آخر گفت: این چیزی است که از شما می خواهم؛ چون آخرش یا پیروزی است یا شهادت.
  •  از کنار قبرستان می گذشتند که اتفاقی به قبر مارکس رسیدند. طرف سگ های اطراف قبر رو نشون داد و با کنایه گفت: دارند فاتحه می خوانند. بهشتی با ناراحتی تشر زد که حق توهین نداریم. چه مسلمان، چه کافر.
  • دستور داده بود تعقیبات نماز تو حزب ممنوع! می گفت، الان بهترین تعقیبات کار کردنه. الان فرصت خدمته. ثوابش هم از همه چیز بیشتره.
  • اصرار پشت اصرار که باید بیایی و جمع ما رو موعظه و نصیحت کنید. جلسه اول رفت و گفت: نماز را اول وقت بخوانید. یک سال که عمل کردند جلسه دوم رفت و گفت: برای خدا کارتان را خالص کنید. جلسه سومی تشکیل نشد، چون خالص شد و رفت.

مشخصات کتاب: صد دقیقه تا بهشت - نویسنده: مجید تولایی - ناشر: انتشارات مستند

پیشنهاد می کنم:

ویژه ی انتخابات

  
نويسنده : هوران ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/۱٠
تگ ها : کتاب نوشت