بچه

زن سنش بالا بود البته نه خیلی بالا. زل زده بود به دو تا بچه ی کوچکی که روبروی او روی پای مادرهاشون نشسته بودند. محو تماشای یکی از بچه ها شده بود که از آن یکی خیلی کوچکتر بود و پاهای کوچکش را گذاشته بود روی پای مادرش تا بتواند صاف بایستد. در طول مسیر آن بچه با دهانش صدا در می آورد و زن از بامزه گی های او خنده اش می گرفت. خنده هایی که چند ثانیه بعد تبدیل می شدند به آهی از ته دل.

زن همانطور که مشغول تماشای بچه بود دستش را گذاشت زیر چانه اش و به فکر فرو رفت.

" بچه ها چه زود بزرگ می شوند ... "

 

بازتاب در لینک زن

  
نويسنده : هوران ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۳/٥