من مادر مصطفی

حالا ساعت نزدیک یازده بود و این خبر را صدا و سیما ساعت ده اعلام کرده بود. من در حدی به هم ریخته بودم که تلویزیون را روشن نمی کردم. تنها کاری که می کردم، زنگ زدن به دوستانش بود. آنها هم مدام تماس مرا رد می کردند. و من درمانده تر می شدم و بیشتر تلاش می کردم.

یکی از دوستانش که من مهندس صدایش می زدم، زنگ زد. گفتم: «مهندس چی شده؟!»

گفت:«نمی دونم.»

گفتم:«تو رو خدا حرف بزن. بگو! بگو بچه ی من زنده است.»

با صدای بغض آلودی گفت:«حاج خانم، انشاالله که زنده باشه.»

گوشی را کوبیدم. فقط یادم است با آقا رحیم سراسیمه دویدیم بیرون. در راه آسانسور یکی از همسایه ها گریه می کرد. مرا محکم گرفته بود، می گفت:«نه. خدا نکنه. هیچ اتفاقی نیفتاده!»

مصطفی را همه دوست داشتند. خیلی مؤدب و مهربان بود.

... مدام خدا را قسم می دادم که اگر اتفاقی افتاده، معجزه ای شود و این خبر دروغ باشد.

وقتی رسیدیم، در خانه اش باز بود. خیلی از دوستانش در پارکینگ ایستاده بودند. ساعت از یازده و نیم گذشته بود. رفتم بالا، دیدم خانه اش پر از خبرنگار است. همه با پیراهن مشکی.

پدر فاطمه خانم آمد جلو و گفت:«حاج خانم اصلا نگران نباش. مصطفی زخمیه. پنهانش کردن که آسیبی بهش نرسه.»

گفتم:«حاجی من تو رو به راستگویی می شناسم. اگه بچه ی من زنده است، این آدما این جا چیکار می کنن؟»

ساعتِ اول من خیلی به هم ریختم؛ خیلی زیاد. نمی توانستم. خواهر کوچکش فاطمه در آزمایشگاه امیرکبیر بود که به او گفته بودند زخمی شده است. او فقط به خاطر زخمی شدنش سراسیمه آمده بود. صدایش در نمی آمد که حرف بزند. در راه به من زنگ زد، دید من دارم گریه می کنم. الان تعریف می کند که:«مامان من وقتی صدای گریه ی تو را شنیدم، مطمئن بودم داداشی زنده است. چون مطمئن بودم اگه داداشی زنده نباشه، تو هم زنده نیستی. وقتی صدات رو شنیدم، باور کردم فقط زخمی شده.»

حالا با این همه حساسیتِ من، چطور خدا به من کمک کرد و ایستادم، نمی دانم!

مشخصات کتاب: من مادر مصطفی/ نویسنده: رحیم مخدومی/ ناشر: رسول آفتاب

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱
تگ ها : کتاب نوشت