گذشت

چند هفته ی پیش دوستم دچار یک سوءتفاهم شد و با حرفهای نامحترمانه دل مرا شکست. چند روز با خودم درگیر بودم. دلم میخواست گذشت کنم اما نمیتوانستم. هر بار با به یاد آوردن خاطرات و روزهای خوبی که کنار هم بودیم دلم آرام میشد اما باز دوباره یاد حرفهای آن شخص می افتادم و ناراحتیم بیشتر میشد. تا اینکه به یک دوست معتمد پیامک زدم و از او راهنمایی خواستم. او هم برای اینکه حالم خوب شود به من سه توصیه کرد: 1-خواندن سوره یس 2- خواندن زیارت عاشورا 3- خواندن نماز شب.

سه ربع تا نماز مغرب مانده بود. قرآنم را برداشتم و شروع کردم به خواندن سوره یس. وقتی سوره را به پایان رساندم انگار روحم سبک شده بود. هر چیز تلخ و ناراحت کننده از ذهنم پاک شد.

چند روز بعد خواب دیدم.

یک نفر به من یک مشت مغر بادام و پسته و گردو به عنوان نذری داد. آنها را بردم میان دوستانم و به آنها تعارف کردم. آن شخص هم حضور داشت. دستم را به طرفش گرفتم و تعارفش کردم. او هم چیزی برداشت.

همه خوشحال بودند.

من هم خوشحال از اینکه کینه ای به دل نداشتم.

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٥/٥/٦
تگ ها : روز نوشت ، گذشت

هدیه

سه شنبه مهمان داشتیم. یکی از مهمانان دختر 9 ساله اش را آورده بود. اولین بارش بود که به خانه ی ما می آمد. کیف مدرسه همراهش بود. طرح کیف و دفتر و جامدادیش از شخصیت های کارتونی خارجی بودند. وقتی به او گفتم: کدام یک از شخصیت های کارتونی را بیشتر از همه دوست داری؟ گفت: اِلسا (یکی از شخصیتهای فیلم کارتونی Frozen). بعد برایم از علاقه اش به این شخصیت گفت و اینکه تمام وسایلش پر از تصاویر اوست.

من از چند وقت پیش تصمیم گرفتم هدیه ای برای مهمانان کوچکی که اولین بار به خانه مان می آیند در نظر بگیرم. هدیه ای که دیروز به او دادم یک دفتر تحریر با طرح ثنا و ثمین بود. یک دفتر با طرحی کاملا دخترانه. دفتر را به او دادم و بعد چند برگ برچسب با تصاویر ثنا و ثمین جلویش گذاشتم و گفتم می تواند از میان آنها دو برگ به انتخاب خودش بردارد. کاملا غافلگیر شده بود و از دیدن برچسبها ذوق زده. وقتی دیدم از آنها خوشش آمده اجازه دادم به جای دو تا سه تا بردارد. خیلی خوشحال شد و قشنگترین هایش را انتخاب کرد و کنار دفتر جدیدش قرار داد.

او به من گفت امسال برای یکی از درسهایش دو دفتر استفاده کرده است. قرار شد به محض پر شدن دومین دفتر، از این دفتر استفاده کند و درباره ی این برچسبهایی که انتخاب کرده، یک داستان بنویسد و برایم بیاورد. از همین حالا مشتاق خواندن داستان او هستم. 

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱۱/٢۸

حجاب تحقیقی

به خاطر میاورم به خانه که رسیدم کتابها را یکی پس از دیگری از داخل نایلون بیرون کشیدم و روی زمین چیدم تا ببینم کدامشان را اول از همه بخوانم. تصمیم گرفتم با کتابی که به توصیه ی یکی از دوستانم خریده بودم شروع کنم. هر قدر جلو می رفتم پاسخ یکی از سوالاتم را پیدا می کردم. یادم می آید بارها آن کتاب را خواندم، به طوری که همه ی آن را از بر شدم. بعد از آن دلیل پایبند بودن به حجاب را بهتر درک می کردم. از همان وقت با خودم تصمیم گرفتم راجع به حجاب تحقیق کنم چون احساس می کردم احتیاج دارم شناختی که درباره ی حجاب داشتم را بیشتر کنم. خودم را جای تازه مسلمانی احساس می کردم که قبل از اینکه اسلام بیاورد رفته است راجع به اسلام تحقیق کند.

به کتابخانه زیاد سر می زدم و کتابهایی که راجع به حجاب بود برمی داشتم. به سایت های مختلف هم سر می زدم و اگر کتابی راجع به حجاب معرفی کرده بودند به لیست کتابهایم اضافه می کردم تا آن را تهیه کنم. 

از آن روزی که من تصمیم گرفتم راجع به حجاب تحقیق کنم حدود چهار پنج سالی می گذرد و به امید خدا هنوز هم این راه ادامه دارد. این را هم بگویم که من از 10 سالگی تا الان چادری و محجبه بودم و هستم.

در این مدت مطالب زیادی راجع به حجاب خوانده ام و هر گاه فرصتی پیش می آمد نظرات اساتید خانم و دوستان خوب چادری و مانتویی ام را درباره ی حجاب می پرسیدم. 

اکنون حالِ تازه مسلمانان را وقتی با اشتیاق از اسلام و حجاب تعریف می کنند بهتر درک می کنم. 

فکر کردم تعدادی از کتابهایی که در این مدت راجع به حجاب خوانده ام و برایم مفید بوده اند در این پست معرفی کنم. شاید یک روز در این وبلاگستان کسی پیدا شود که دلش بخواهد مثل من راجع به حجاب بیشتر آگاهی پیدا کند.

1. پرنیان ِ عفاف و پاکدامنی - محمدرضا خانی: اولین کتابی که خواندم.

2. دختران راهی دیگر- کارول اِ ل آنو ِی: خاطرات زنان تازه مسلمان آمریکایی از چگونه اسلام آوردنشان و محجبه شدنشان، از زندگی و تربیت فرزندانشان و برخورد خانواده هایشان بعد از مسلمان شدن آنها و...

3. در طلب راه راست- دیانا بیتی: خاطرات و تاملات یک خانم تازه مسلمان آمریکایی درباره ی دین اسلام، حجاب، حقوق زن در اسلام و...

4. چی شد چادری شدم- عالیا نراقی

5. جای پای فرهاد- فرهاد خضری: فصل اول که درباره ی مادر شهید است، توضیحاتی راجع به حجاب و پوشش زنان زرتشتی دارد.

6. حجاب بی حجاب – محمدرضا زائری

7. شاخه طوبی- فرشته مرادی

8. بهم میاد – رنده عبدالفتاح

9. تولد دوباره- شهیده بنت الهدی صدر: الان هر کدام از داستانهای خانم شهیده بنت الهدی صدر به طور جداگانه منتشر شدند. کتابی که من خواندم شامل تمام داستانهای ایشان بود. یک کتاب قطور، حدودا 700 صفحه ای. اگر نظر مرا بخواهید خوبیه داستانهای ایشان این است که علاوه بر مفاهیم اخلاقی و دینی از حجاب هم صحبت کرده اند. یکی از دوست داشتنی ترین کتابهای من.

10. بربلندی های مکه - شهیده بنت الهدی صدر: این کتاب شامل دو بخش است: بخش اول، سفرنامه ی خانم صدر به حج. بخش دوم، مقالات ایشان با عنوان جایگاه زن در اسلام. در نمایشگاه کتاب دیدم خاطرات و مقالات ایشان به صورت جداگانه هم چاپ شده بودند.

11. حیا- دکتر بانکی پور: کاملا به موضوع حیا اختصاص دارد. 

12. قرار- طاهره همیز: قصه دو دختر دانشجو است که راجع به حجاب با یکی از استادانشان بحث می کنند و سوالاتی که برایشان مطرح می شود با او در میان می گذارند و استاد با توجه به آیات و روایات به آنها پاسخ می دهد. دومین کتاب دوست داشتنی من. این کتاب رو در کهف الشهدا به ما هدیه دادند.

13. دختران آفتاب: قصه چند دختر دانشجو است که به اردوی مشهد می روند. سفر آنها ده روز به طول می انجامد. آنها گاهی به خاطر روحیات و سلایق مختلفی که دارند دچار اختلاف می شوند و بحث می کنند. این کتاب علاوه بر شکل داستانی ئی که دارد یک کتاب پژوهشی راجع به حقوق زن در اسلام هم به حساب می آید. این کتاب را از دوست عزیزی گرفتم که خیلی به من در موضوع حجاب راهنمایی کرد.

14.حجاب با حجاب- محمدرضا زائری

15. مستوره- شبنم نادری: جدیدترین کتابی که از نمایشگاه قرآن خریدم. انتشارات آن تلاوت آرامش است. شامل 49 داستانک راجع به عفاف و حجاب. ولی قبلا در نِت خیلی از داستانکهایش را خوانده بودم برای همین بیشترشان برایم تکراری بود، اما با این وجود آن را دوست داشتم و به نظر من خیلی برای دختران نوجوان مناسب میاید.

در کتابی خوانده ام:

"وقتی ما افرادی را به راه دین دعوت می کنیم باید خودمان هم در این راه ثابت قد باشیم و جلوی دشواری ها و مشکلات، سست نشویم. 

اسلام، حجاب را با هدف دور کردن زن از زندگی اجتماعی واجب نکرده، چون همان آیاتی که حجاب را بر زن واجب می کند، مردان را هم به کنترل نگاه فرمان می دهد. اگر حجاب به معنای دورشدن از عرصه های اجتماعی بود، دیگر فرمان کنترل نگاه به مردان ضرورتی نداشت."

- کتاب نبرد با زندگی، بنت الهدی صدر

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱٠/٢

سلام بر حجت خدا روی زمین

از امروز پرچمدار ولایت، تویی و فصل انتظار ما آغاز می شود.

به امید روزی که پایان فصل انتظار، بهار آمدنت باشد.

 

(زبان انگلیسی) Al ajal ya sahib az zaman - Abbas Bandali

 

دانلود

متن سروده در ادامه ی مطلب

ادامه مطلب   
نويسنده : هوران ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٩

عهد

چند تیر، در جای جایِ بدنش جا خوش کرده بود و خون از دست می‌داد. همه ی کودکی و نوجوانی اش از جلوی چشمش میگذشت. ناگاه خود را در هیئت محله‌ شان دید. همان روزی که از آقا سید، کلید دارِ حسینیه محل، قول گرفته بود که شب تاسوعا خودش عَلَم را به دوش بکشد و در میدان کوچک محل بچرخاند. رسم هر ساله ی شب تاسوعا بود. آقا سید به این سادگیها راضی نمیشد. سن کم و جثه ی کوچکش را بهانه میکرد. ولی بالاخره رضایت آقاسید را جلب کرده بود.

صدای تیراندازی و انفجار، روحش را بین حال و خاطراتش در رفت و آمد ساخته بود. دوست هم‌رزم‌ اش خود را به بالینش رساند . نگاهش به خونِ جاری از بدنش افتاد و غریبانه « یا ابالفضل» گفت.

«یا ابالفضل» گفت و عَلَم را بلند کرد. عَلَم را از حسینیه بیرون آورد و راه کوچه تا میدان کوچکِ محل را در پیش گرفت.به میدان که رسید؛روضه خوان گفت:

امام حسین (علیه السلام) وقتی کنار بدن علی اکبر می آمد، عباس کنار خیمه ها بود. وقتی کنار بدن مسلم بن عوسجه می آمد، عباس کنار خیمه ها بود. امام حسین (علیه السلام) مطمئن بود خیمه هایش محافظت می شود. اما زمانی که کنار بدن عباس آمد دیگر کسی نبود از خیمه ها محافظت کند… «تَرْفَعُوا بَیْنَهُ و بَیْنَ الْخِیامِ مُتَقَسِّماً»؛ یعنی یک قدم جلو می رفت و بر می گشت خیمه ها را نگاه می کرد. نگاهش را تقسیم کرده بود. یک نگاه به علقمه و یک نگاه به خیمه ها. (۱).چطور بگویم از اینجا به بعدش را؟ چه بگویم از عقیله بنی هاشم و بی‌بی ها؟ بی ابالفضل و بی محافظ شده بودند.»

صدای گریه ی هیئتی ها بلند شد. آقا سید دستی به شانه‌ی او زد و او علم را بلند کرد و دور میدان به حرکت در آورد. هیئتی ها پشت سرش به سر زنان میگفتند:« اَلا العباس واویلا… حسین تنهاست واویلا… دل زینب گریونه، اَلا العباس واویلا»

«میشنوی صدامو؟ چشاتو باز کن. تورو خدا باز کن. میخای منو تنها بزاری رفیق نیمه راه؟» دوست هم‌رزم‌ اش او را به پشت میدان جنگ کشانده بود و منتظر کمکهای امداد بود. چشم هایش را باز کرد و با زحمت گفت:« اون شبِ تاسوعا که زیر عَلَم افتادم زمین، یادت میاد؟» لبخند زد و چشمهایش را بست.

عَلَم را دور میدان  میچرخاند و حرف روضه خوان و صدای هیئتی ها مدام در سرش تکرار میشد:« بی ابالفضل و بی محافظ شده بود… حسین تنهاست واویلا… دل زینب گریونه». حالش دگرگون شد. ناگهان پاهایش سست شد و زانوهایش خم. به زمین افتاد. سرش پایین انداخت و به پهنای صورت اشک ریخت. آقا سید علم را از دستش گرفت، کنارش نشست و گفت:« پسر خوب، گفتم که علم سنگینه و جثه ات کوچیک.» سرش را بالا آورد. آرام، طوری که فقط آقا سید و بغل دستی‌اش میشنیدند، گفت:« نه آقا سید نقل این حرفها نیست، زیر همین علم، یه عهد بستم. یه عهد مردونه با علمدار کربلا»

دوست همرزم‌اش صدایش زد و گفت:« آره یادمه. گفتی یه عهد بستی. اما هیچوقت از اون عهد حرفی نزدی… میشنوی صدامو؟ از عهدت بگو… تو رو خدا چشاتو باز کن و نخواب. با من حرف بزن تا خوابت نبره » چند سالی از آن عهد گذشته بود و حالا جوانی رشید بود با هیکلی مردانه. چشمهایش را باز کرد و به گوشه ای خیره شد. لبخندی زد و با زحمت گفت:« شیعه غیرت داره. خداروشکر تا آخرین نفس سر عهدم موندم.» گویی کسی را می‌دید. به زحمت دستش را به نشانه ادب و سلام، روی سینه اش گذاشت و گفت:« کلنا عباسک یا زینب» و چشم هایش را برای همیشه بست.

دوست هم‌رزم‌ اش سرش را بوسید و گفت:« شهادتت مبارک، مدافع حرم»

منبع عکس و متن: وبلاگ الهام بانو

  
نويسنده : هوران ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٩

? صفحه بعد